خوب بچه ها خوب در قسمت قبل گفتيم كشوري بود بنام پلدستان در كنار رودخانه كشكستان درآن كدخدايي با چاكرانش زندگي مي كردند  قصه تا آنجا پيش رفت كه بعد از فرار كردن مرغ و جوجه ها از دست ارولي  ، داربلي و دلقك كدخدا ، كمبود گوشت قرمز و سفيد در پلدستان شايع گرديد تا حدي كه كدخدا تا مرز استعفا پيش رفت (فيلمش بود).

تا اينكه خبر آمد در یک دهکده کوچک (ژلاب) چند تا گوسفند کوچولو با یک چوپان مهربون زندگی می‌کردني .در  بین آنها یک گوسفند کوچکی بود به نام بع بعی. بع بعی کوچولو عاشق غذا بودني و آنقدر غذا خوردني که حسابی چاق و چله شده بود.

یک روز چوپان از پنجره خانه‌اش به گوسفندهایش نگاه ‌کرد و دید يكي از آنها نمی‌تواند راه برود به ناچار به شهر رفت تا از اداره بوق دارويي تهيه كند تا بع بعي شفا يابد ، موضوع توسط يكي از  جاسوسان كدخدا بنام "سول تركه سه "رسيد و او زود محل بع بعي ها را  به كدخدا پيامك كرد .

آنها بوسيله داربلي نفشه ها كشيدني كه چطور چوپان را بفريبند پس چوپان را به كشور همسايه براي تهيه دارو فرستادند وخود از فرصت استفاده كردني و  زود به دهكده (ژلاب) رفتني تا بره ها را براي سوغات به كدخدا تحويل دهند.

اما چوپان قبل از آغاز سفر با قفل كردن طويه توصيه هاي لازم را به گوسفندان كرده بود كه گول كدخدا وچاگرانش را نخورند .

داربلي و ارولي و دلقك كدخدا "هول وهراسو" خود را به محل گوسفندان رساندند .

ارولي اومد در زد - تق تق تق - بع بعي ها  پرسیدند"کیه؟"كيه" كيه "در ميزنه ارولي گفت :در رو واز کنین منم چوپا نتون برا شما علف آوردم.(البته يادش رفته بود صداشو عوض كنه). بع بعي ها در جواب گفتند نه ديگه اين حقه ها قديمي شده ، پي به ماجرا بردند بعد از اين بود كه داربلي وارد عمل شد و گفت : بچه ها ي خوب منم منم داربلي ، مدير بخش دامي ، واسه بع بعي دوا آوردم ، در را باز كنيد ؟!

بع بعي ها گفتند : دمت مثال جارو يالت بلند و پرمو ؟!!

اما اين كلك هم باعث نشد كه آنها در رو روي چاكران كدخدا باز كنند.

بعد از اينكه همه نااميد شدن  دلقك از راه رسيد وشروع به  اشك ريختن در جلوي درب طويله كرد وبا قسم دروغ گفت :‌منم پير زن تنها و غريب سردم شده در باز ميكنيد گوسفندان تا اين جملات را بشنيدند دل سوختني و خامي بر آنان غلبه گشت و در را باز كردند در اين لحضه ارولي و داربلي زود آنها را بگرفتني و بردني تا خوراك كدخداي گشتني . اينطور شد كه دلقك عزيز دردانه كدخدا شد وسالها بخوبي وخوشي در پلدستان زندگي كردند.

نویسنده:عباس جودکی

منبع:بیان روز